تبليغاتX
بارالهاعطرگل کی خواهد آمد؟

سينه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـم تـو ســر بـه گريبـان دارم

ياکه جانم بستان يا به وصـالت برسـان

بيش ازاينها نه دگر طاقت هجران دارم

سلام دوستان و ياران عاشق
بار ديگر غروب جمعه فرا رسيد وآسمان چشمان منتظر عاشق درفراق محروم ماندن از ديدن معشوق باز ابري و باراني شد. در دلهاي مضطربشان غوغايي بر پا شد و باز داستان هميشگي فراق و آه و سوز.
كم كم شفق جاي خود را به سياهي شب مي سپارد. غربت و غريبي همچون باد زوزه كنان راه روهاي دل  را در مي نورد و در قلب منتظران ماوا مي گزيند. صداي ناله همچون تازيانه اي در فضا به رقص در آمده و بر پيكر سكوت فرود آمده و آن را در هم مي شكند. در گوشه اي تنها پناه گرفته ام و در دنياي آرزو و افكارم غرق شده ام . و به ياد آن سفر كرده مي افتم
با ياد او آسمان دلم سخت طوفاني و ابري شد.بغضي  جانكاه در گلو پديد آمد... اما كم كم و بي اختيار قطرات پاك و زلال اشك همچون بلور از چشمه سار چشم به حركت درآمده و بر گونه ها روان شد. از خود پرسيدم
اين همه سكوت براي چيست؟
مگر اينان هماناني نيستند كه گمگشته اي داشتند؟
مگر اينان همان ندبه خوانان صبح آدينه نيستند؟
 پس چرا سكوت؟
چرا لب فرو بسته و ديدگان بر هم نهاده اند؟
مگر غير آن است كه عاشق در فراق معشوق يك دم آرام و قرار ندارد؟
و تا وصال معشوق را درك نكند يك لحظه چشم بر هم نخواهد گذاشت ؟
گفته اند كه عاشق در فراق معشوق هميشه و همواره در سوز و گداز و نجواست؟ سكوت ، واژهاي غريب و نامفهوم در نزد عاشق است.... پس چرا اين همه سكوت؟
آيا اين خفتگان گمگشته خود را يافته اند كه اين چنين آسوده خاطر سر بر بالين ، لب فرو بسته و ديده بر هم نهاده اند.؟ آيا . . ؟
خدايا  . . . نميدانم با چه اندوخته اي و با چه تواني روانه آستان پر مهرش شوم .؟ تنها مي توانم در خلوت تنهايي ام با او عاشقانه نجوا كنم و او را از خودش تمنا كنم . پس با زباني قاصر بر خرمن عشقم آتش ميزنم و اين چنين با او زمزمه مي كنم

مهدي جان
آسمان دلم باراني سفر طولانيت شده و چقدر اين باران زيباست . چرا كه هرقطره اش بوي تو را مي دهد. بوي خوش گل ياس ، گل نرگس

مولاي من
وقتي ميبينم نسيم از دوري تو، بارها اين عالم خاكي را دور مي زند تا شايد از تو خبري بجويد . وآنگاه كه تو را نمي يابد مانند ديوانگان خود را بر درو ديوار مي زند و ناله جان سوز سر ميدهد ...

وقتي مي بينم زمين نيز از دوري ات مي گريد و عصاره آهش همراه با ناله اي دلنواز از دل خاكي اش فوران مي كند و آب حيات ما مي شود ...

وقتي مي بينم كه خورشيد به عشق ديدنت با شوقي خستگي ناپذير هر روزاز پشت قله هاي سر به فلك كشيده بيرون مي جهد وغروب با چهره اي سرخ و غم آلود و بي رمق به غار تنها ئي اش پناهنده مي شود  و مهتاب وقتي از زيارتت مايوس مي شود همچو شمعي قطره قطره آب مي شود . . .

وقتي مي بينم كه حتي حسرت هم در فراقت حسرت مي خورد و اشك از هجرانت اشك مي ريزد و ناله از دوري ات ناله ميكند و غم از عشق رويت به غم نشسته و .....
از خود شرمنده مي شوم از اينكه مات و مبهوت سرگرم بازي الفاظ و القاب دنيا شده ام و تو را به فراموشي سپردم  و همه اين وقايع را عادي تلقي مي كنم. آتشي بر جانم شرر ميزند.... ياد غفلت از تو ديوانه و مجنونم مي كند...

¤ مگر چشم را به من نداده اند تا چشم به راه تو باشم و تو را ببينم؟
¤ مگر گوش را به من ندادند تا زمزمه و نجوا و مناجات تو را بشنوم و با آن دل خود را جلا بخشم؟
¤ مگر زبان را به من ندادند تا نام تو را بر آن جاري سازم و براي ظهورت دعاي فرج را زمزمه كنم ؟
¤ مگر پا را به من ندادند تا با آن براي يافتن تو گام بر دارم و به سوي كوي تو روان شوم و همراهت باشم؟
¤ مگر دست را به من ندادند تا ياري گرت باشم و با آن ، دست به قنوت بردارم و برايت دعا كنم ؟
¤ مگر دل را به من ندادند تا تو را در آن جاي دهم ؟
¤ مگر . . . . .    ؟ ؟ ؟ ؟

اما افسوس . افسوس . وصد افسوس
دريغ كه حرفهاي لقو فضاي  دهان را به اشغال خود در آورده و من بي خبرم
اگه بخاطر داشتم كه دل خانه توست ، و به ديگري نمي سپردم. تو مجبور نبودي به سفر روي و از اين ديار به آن ديار كوچ كني؟
اگرقلبها فقط براي تو مي تپيد و اشكها فقط براي تو جاري مي شد  . تو اينقدر تنها و مظلوم نبودي
افسوس ، چشماني كه مي بايست چشم انتظار ديدنت باشد بيهوده به اين و آن نگريستم كه پرده هاي حجاب يكي پس از ديگري در ايوان چشمانم آويخته و . . . .

آقا ومولايم ، چشمها آنقدر در فراقت اشك ريخته و انتظار كشيده ، دستهاآنقدر طلب نور كرده و خالي مانده و... آقاي من كجايي؟

اي سايبان دلهاي سوخته واي انتظار اشكهاي به هم دوخته عاشقانت هر آدينه ديدگان خود را با اشك مي آرايند و دلشان را نذر تو مي كنند .كاروان دل را به غروب مي برند، وبرسجاده انتظار نشسته تاشايد دعايشان مستجاب شده و شما لحظاتي هر چند كوتاه مهمان چشمان منتظر واشكبارشان شوي .

اي تمام آرزوي من ، ديگر توان سخن گفتن را از كف داده ام از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام . آخر تا كي هر آدينه دوباره سلام ، دوباره ندبه ، دوباره حسرت و آه ، انتظار ، غروب ، غريبي

مهدي جان ، اي مهربان ، به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي كنم.

مولايم بيا ٬ بيا كه ديگر شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي وجودم را فراگرفته

مهدي جان بيا ، بيا كه مدتهاست لبخندي بر لبان عاشقانت نمي بينم . مگر مي شود خنديد ، درحالي كه تو در چاه غيبت نهان هستي

مولاي بي دلان بيا ، بيا وخوابهاي خوب را تعبير و با دستان پر مهرت قطرات اشك فراق و . . . را از گونه هايمان بزدا

يوسف فاطمه بيا ، بيا و ديدگان را با ظهورت مزين كن و درياي محبت را بر دل مشتاقان جاري كن .

 اللهم عجل لوليک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 3:46  توسط عبدالرحیم عربشیبانی  | 
درازی عمر امام ( ع ) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی مي دهد ،
و در کتابهای تاريخی نيز افراد معمر ( دارای عمر دراز ) زياد بوده اند ، و در گذشته
و حال نيز چنين کسانی بوده و هستند ، عمر زياد حضرت مهدی  ( ع ) به هيچ دليلی محال
نيست ، بلکه از نظر عقلی و ديد وسيع علمی و امکان واقع شدن بهيچ صورت بعيد نيست .
از اينها گذشته اگر از نظر قدرت الهي ، بدان نظر کنيم ، امری ناممکن نيست .
در برابر قدرت خدا - که بر هر چيز تواناست - عمرهايی  مانند عمر حضرت نوح ( ع )
و عمر بيشتر از آن حضرت و يا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدير و حکيم ،
کوچک و بزرگ ، کم و بسيار ، همه و همه مساوی است . بنابراين حکمت کامل و بالغ
او ، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهايت سلامت زنده نگاه مي دارد .
پس طبق حکمت الهی ، امام دوازدهم ، مهدی موعود ( ع ) بايد از انظار غايب باشد
و سالها زنده بماند و راز دار جهان و واسطه فيض برای جهانيان باشد تا هر وقت
خدا اراده کند ظاهر گردد ، و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده ، از قسط
و عدل پر کند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 3:10  توسط عبدالرحیم عربشیبانی  | 

« صــدای پـــای نــــور »

مــن ديگه عاشـــــقت شدم .......... از در خـــونــت نمـــی رم

بـا سنـگ نـا مـــــــــهربونــی .......... مـــــنو از اينجا بــــــرونی

از در خــــونـــــت نمـــــی رم .......... از آشيونت نمـــــــــی رم

مثل گـدا مــــی آم مـــی رم .......... آخرش اينجا می مـــــيرم

از روزی که يــــــادم میـــــــاد .......... دلم فقط تو رو میـــــخواد

دلـــــــــم دوباره پـــرکشـــان .......... پر می کشه تا آسمـــان

شايـــد يــــه روزی بـرســـــه .......... به آسمــون جمــــــکران

تو جـــاده جايـــــی رسيـــدم .......... ديدی اونی که مـن ديدم

يه خـــونــه خيــــلی قشنـگ .......... يه گنبد فيــــــروزه رنــگ

يه خـــونـــه ای چــه با صفـــا .......... اونجا پر از بــوی خــــــدا

کبوتــــراش پر مـــــی گيرنـــد .......... پيش آقاشون می ميرند

اونجا که جمـــــعه ها مـيشه .......... همه دلا پـــر ميـــــکشه

يه نيمـــه شعبون بود و مــــن .......... قصه مــجنون بود و مــن

مـــن بـــــــودم و نـــاز نــــگات .......... افتـاده بـــــودم زيــر پـات

آقــــا اگــــــــه نــــگا کنــــــی .......... نـگا بــه زيـر پـــا کنـــــی

يـــه ذره زيـــر پـات مــــــــــنم .......... قـربـونی نگـات مــــــــنم

دلــــــم بهونــــــــه می گيــره .......... به دام زلفــی اسيـــــره

تمـــــــام دلخوشيــــم اينـــــه .......... که مـرگ مـن تو همـينه

وقتی کـه مـــردم آقـا جـــــون .......... مثل همـيشه مــهربـون

رو خــــاک مـــن قــدم بـــــزن .......... آتيـش به مـــــرقـدم بزن

عاشـــق بشـم جون بگيــــرم .......... دوباره مـجنون بمــــــيرم

يـه مـــــــثنوی تــوی دلــــــــم .......... از چـی و از کجــا بگـــم

يــه قصـــه بـا هــزار تــا غــــم .......... يه کـوچـه پر پيچ و خـــم

تمــــــــام راز مــــــن تـــــويی .......... سـوز و نياز من تــــــويی

حــرف دل و بـــه کی بگــــــم .......... به تو نگم بـــه کی بگــم

آقـــــــا دلـــــــم رو را بــــــده .......... به قلب مـن جــــــلا بــده

خودت می دونی من کيــــــم .......... از کجـام و اصلاْ کيــــــــم

مـــــن بــدم و خطا کــــــــارم .......... کسی بـه جـز تـو نــــدارم

مـــی دونی کـــه بعد از گناه .......... به جستجوی يـک پـــنــاه

فقط تــــــو رو يــــادم مـــــياد .......... يکی به فــريــادم مــــــياد

تـــــو آقــــای خـــــوب مــنی .......... عزيـــــز و مـــحبوب مــنی

از روی خــوبت آقـــــا جـــون .......... شرمــــنده ام ای مهـربون

مـــــن بــدم و پـــر از گنــــاه .......... به تو نمــــی کنـــم نـــگاه

آقـــا ببيـــن دلــــم شکست .......... توی دلـم غمـــی نشست

مـيگن وقتـی دلی شکست .......... اونجا ديگه جای تو هـست

دلــــم چــه کوچه گرد شده .......... آواره شب گـــرد شــــــده

ايــن در و اون در مـــی زنــه .......... تــــوی قفس پر مــی زنــه

انگــــــار دنبـــال چيـزيـــــــه .......... آقا دلـــــــم پاييـــــــزيـــــه

آقـــــا بيـــا يـه کــاری کـــن .......... دل مــــــنو بهـــــاری کــن

تـــوی دلــــــم بــه يـــــادگار .......... يه بوته نـــــــرگس بکــــار

خودت گفتی می آی يه روز .......... امــــا نيومـــدی هنـــــــوز

همـــــه دلا مـــــــنتظرنـــــد .......... تــــو جـاده ها مـــــنتظرند

مــــــنتظرند بيــاد ســـــــوار .......... تمــــوم بشه اين انتــــظار

آقــــــا از راه دور بيــــــــــــا .......... بـا بيرقی از نــــور بيـــــــا

جــاده رو پـــر غبـــار بــــکن .......... زمــــستـونو بهــار بــــکن

آخــــــــــر راه انــــــــــــتظار .......... اصــلاْ تويـــــی خود بهــار

بـــــــهار با تو بــــــهار شده .......... عاشــق و بيـــقـرار شده

بــــی تو بهار هــــم دلگيره .......... اصلاْ بهار هم می مـــيره

آقـــــا بيـــــا با دَم عشــــق .......... دنيا رو کن عالـــم عشـق

بـــاز دل مـــــن گـواهی داد .......... آقای مــــــن داره مـــــياد

گلهــای نــــرگس وا شدند .......... راهـــی جــاده هـا شـدند

قلب زمــين در تب عشـــق .......... انگار رسيده شب عشـق

صـــدای پـــای نــــور مـــــياد

عطــر خوش ظهــور مــــــياد

« شعر از يک منتظر »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:59  توسط عبدالرحیم عربشیبانی  | 

بيا آقا که بهار من تويی

بيا ای گل زهرا که اسيران زندان غيبت و چشم انتظار توييم. زندانی که ديوارهای بلندش را خود با دستان خود ساخته ايم، حال از خراب کردن اين ديوارها درمانده ايم و چشم به راه توييم که با دستان آسمانيت اين حصارها را بشکنی.

آدينه ها از پس هم می آيند و هر دفعه به انتظار يک ميهمان عزيزيم، ميهمانی از تبار گل های محمدی، به انتظاريم که قدومش را بر چشمانمان گذارد و ما را مفتخر به حضور خويش کند اما کدام آدينه او پا در رکاب خواهد کرد و دل های زنگار گرفتة ما را صيقل خواهد داد؟

نمی دانم شايد امروز، شايد هفتة ديگر و شايد هفته های ديگر ولی چطور بايد به انتظار اين ميهمان سبزپوش بنشينيم.

گل ياس به انتظار فاطمه سلام الله عليها است. گل بنفشه به انتظار رقيه سلام الله عليها، گل سه سالة حسينu و گل نرگس به پاکی عاشقانه اش و پرچم سرخ حسينی به انتظار علیu ، و ذوالفقار علیu کسی نيست جز يوسف محزون زهرا سلام الله عليها که به انتظار لحظه ای است که يارانش لحظة حضور و آمدنش را با اعمالشان فراهم کنند و به او خير مقدم بگويند.

ای مهدی، ای آخرين سپيدة صبح، ای آخرين فانوس هدايت، ما تشنه لبان دريای انتظاريم، ما ملتمسين حضور توايم، تو کريمی، تو از تبار کرامتی پس به ما که مدعی انتظار توايم ببخشای و ظهور و حضورت را از خدا بخواه و اذن ظهور بگير که گيتی تو را صدا می زند که تو مضطر از هر غمی هستی ولی تو خود را منتظر می خوانی و از ما زائران و محبين عاصيت و فرزندان ناخلف تقاضای دعا می کنی تا برای ظهور و حضورت دعا کنيم.

مهديا، موعودا هر روز دلم را با کلام « السلام عليک يا حجت ابن الحسن العسگریu » به سويت گسيل می کنم تا بلکه بر آن نظری نمايی، اما دريغ که صدايی از تو بشنوم که سلامم را جواب گفته باشی. اما يک روز دريافتم که تو مهربانی ولی من هنوز در گناهانم غرق شده ام و مانده ام، دانستم که خطاهايم بين من وتو حجاب شده و مرا از رسيدن به وصال تو باز می دارد.

وای بر ما که تو مهربانی با ما و ما قادر به درک محبت پدر مهربانی چون تو نيستيم و اين دليل ناپاکی روحمان است، پس برای پيرايش روحمان دعا کن که دعای پدر در حق فرزندانش به درگاه الهی مستجاب می گردد. دلمان را به دلت گره بزن تا آدمی گرديم که تو می خواهی.

يا مولا ! همه چشم به راه بهاری هستند که زندگی را به زمين بازگرداند، بيا که بهار من تويی، بيا که روح خستة من چشم انتظار توست. بيا که ديگر طاقت شنيدن طعن ها را نداريم، آخر تا کی صدای ديگران را بشنويم و حتی  کوچکترين صدايی از تو به ما نرسد. بيا مهدی جان که جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:43  توسط عبدالرحیم عربشیبانی  |